تبليغاتX
یادگار شاپرک ها
یادگار شاپرک ها
حریم عشق
شنبه 1388/07/25
بی انتها ... ...  
هوا سرده ... زمین پر از برف و اون داره تو برف ها راه می ره به افق نگاه می کنه و به راهش ادامه می ده ، دنبالش می رم ، سریع می ره ، من هم قدم هامو استوارتر برمی دارم ، عجله داره ، نمی دونم کجا می ره اما مطمئنم دیرش شده ، دنبال کردنش واسم شیرینه اما هرچی بیشتر می رم بیشتر جا می مونم ، چیزی نمی گذره که از چشم هام محو میشه ، می دونم بهش نمی رسم ُ، اما جای پاهاش که هست ...

و من دوست دارم ببینم این جای پاها به کجا ختم می شه ...

رفتن و رفتن و رفتن و مسیری بی انتها که تمومی نداره ...

عطرنفس هاش توی مسیر هست و صدای سکوت که تنهاییمو یاد آور میشه ، تاریکی کم کم خودشو نشون میده و من دارم نزدیکتر می شم ، نزدیک و نزدیکتر به آخرین ردپا ...

اینجا یک ردپا هست و یک ... یک قطره خون ... سکوت همه جا رو پر کرده ، اطراف رو نگاه می کنم اما هیچ کس نیست ، منم و یه دشت پر از برف و یه قطره خون و یک دنیا فکرهای جورواجور و ناجور ...

صدایی می شنوم ... و دستی رو روی شونه هام حس می کنم ...

می پرم ... باز هم تنهام اما اینبار نه برفی ، نه ردپایی و نه حتی قطره ی خونی ...

یعنی همه چیز خواب بود ؟!!!

سلامی به وسعت دنیای پرتلاطم بهاری ترین دختر بارونی ترین روزهای فردا

شنبه 1388/02/19
مهمونی خداحافظی ...  
تا شور و شوقی برای نوشتن نباشه صفحه ای قلم خورده نمی شه و تا صفحه قلم نخوره کتابی ساخته نمی شه .

دیگه احساسم برای نوشتن یاری نمی کنه دلتنگی تو امونم رو بریده ... احساس تنهایی قلبم رو فسرده کرده . چشم هام یتیم ندیدنت شدن و قلبم از نبودنت ترک برداشته و وجودم بی حامی شده و از فشار تنهایی یخ کرده .

هروقت پامو توی راهی سخت و ناهموار می گذاشتم این تو بودی که با چشم های زیبات بهم امید می دادی و گفتی برو جلو که می تونی و من در تمام مسیر غرق در این فکر می شدم که تو گفتی می تونم پس باید بتونم . به خاطر وجود نازنین تو هم که شده باید بتونم .

قربون لبخند مهربون و دل صاف و دوست داشتنیت .

من به فدای دستهای پرمهرت

دلم برات یک ذره شده ... وجودم در تمنای دیدنت آب شده ... می دونم به زودی می بینمت ... اما بدجوری دلتنگم .

خواستم این بهار برای تو بهترین بهار عمرت باشه ... خواستم برات بهترین مهمونی خداحافظی رو بسازم.

اونقدر با شکوه که کسی تا به حال ندیده و نشنیده باشه ... اونقدر با شکوه که نرفته دلتنگم بشی و زودتر برگردی...

زودتر برگرد که انتظار خیلی سخته ...

سلامی به وسعت دنیای پرتلاطم بهاری ترین دختر بارونی ترین روزهای فردا

چهارشنبه 1387/08/08
عطوفت شهامت قداست ...  
کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم  تو دشت ابری چشم هات یه قطره بارون می شدم

دلتنگی من برای تو تمومی نداره و لی تو فراموش کردن من رو همیشه از بر می کردی ...

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه رفتنت برام خیلی سنگینه .... کاش یادت می موند که دوستت دارم و دوست داشتن تو رو از روز ازل با خودم تکرار کردم ...

می ری و من رو راحت تر از راحت ترین ها فراموش می کنی...

و من تنهاییمو با جاده های خاکستری تقسیم می کنم ...

رفتن رو یاد گرفتم  . خودت هر شب برام مشق می کردی . می رم اما نه مثل تو تو تاریکی . من با نور امید دو چشمم می رم و خورشید رو به دل تاریک تو گره می زنم و مهتاب رو به شبهای بی فروغ زندگیت هدیه می کنم اما تو ...

یادت باشه زندگی ادامه داره حتی اگه نبض تو توی ثانیه های زندگیم حس نشه ...

من می رم تا به سرسبزی و طراوت برسم می رم تا عطوفت خودم رو با شهامت عبور از جاده به قداست زندگی حقیقی گره بزنم و عشق رو برای عاشق ها به ارمغان بیارم ...

و جز سبزی چیزی نصیب عاشقان دل پاک نمی شه...

سلام

سلامی به وسعت دنیای پرتلاطم بهاری ترین دختر بارونی ترین روزهای فردا

دوشنبه 1387/05/14
بیا با من ... ...  

بیا پرواز کنیم کنار هم

بیا پرواز کنیم تو بال هم

بیا باشیم مال هم

بیا باشیم مال هم

اگه هم خونه می خوای ، من

اگه دیوونه می خوای ، من

گل عاشق

گل عاشق اگه گل خونه می خوای ، من

بیا باشیم مال هم

بیا باشیم مال هم

کاشکی چشم هات مال من بود

تو سرت خیال من بود

مثل من که آرزومی

آرزوت وصال من بود

کاشکی دستهامون زنجیر می بستیم ما به هم

همه جا داد می زدیم که عاشقیم عاشق هم

اگه هم خونه می خوای ، من

اگه دیوونه می خوای ، من

بیا باشیم مال هم

بیا باشیم مال هم

سلامی به وسعت دنیای پرتلاطم بهاری ترین دختر بارونی ترین روزهای فردا

پنجشنبه 1387/03/09
اسب من ... ...  

اسب من روزی سوار بر بال رویاها پر گشود و در این دیار زشت زیبا تنهایم گذاشت بعد از آن دیگر هرگز دست به قلم نبردم اسب من افکار سفیدی بود که بر سیاهه ی ذهنم نقش می بست همان افکاری که تجلی گر رویا های ناتمام زندگیم بود من بودم و ورق پاره های سفید و افکاری سفید تر که با قلمی سیاه بر ثانیه های زندگیم حک می شد .

در چکاچک زمان ، کودکی را به یاد می آوردم و با تصویری خام از آینده زندگی را در لحظه لحظه های عمرم ترسیم می کردم .

من بودم و تنهایی و بار گناه و دلتنگیه به تب کشیده و قلبی مالامال از عشق به فردا عشق به ندیده هایی تصور ناکردنی که در ذهنم همانند کتابی که در دست باد ورق می خورد مرموز و دوست داشتنی اند  لحظه ای آرام می گیرم

خسته ام  خسته از ندیده ها نشنیده ها  نیامده ها   و نرفته ها

خسته از ای کاش ها و باید ها و بودن ها

یک لحظه سکوت

و باز هم غرق در ازدحامُ شلوغی

من و یک اتاق روشن و صدای سوزن خوردن کاغذ از کاغذ نگار زمان

سردرد امانم را بریده است

با خود می گویم این اولین باری خواهد بود که دست نوشته هایم بوی نا امیدی می دهد

                      بوی خستگی

دفتر احساسم را که اکنون مملو از سردی است خط می زنم ورق هایش را پاره می کنم و دوباره از نو می نویسم

من و اسب سفید رویا و یک بغل یاس سپید و ستاره های درخشان و جاده ای که به خوش بختی می انجامد

سلام

سلام زندگیِ درخشانِ من

سلامی به وسعت دنیای پرتلاطم بهاری ترین دختر بارونی ترین روزهای فردا

شنبه 1387/02/28
راز سکوت دل عاشق ... ...  

آن بار که اسب ها را روانه کردی به من بگو چرا ؟

چرا در میان گله اسب سفید را جستجو می کردی ؟ بگو که چرا چون نیافتی از عمق جان نالیدی و گریه سر دادی؟ چرا آن هنگام که تو را گفتم بیش از این اشک مریز بلند تر فریاد برآوردی ؟آن اسب برای تو چه مفهومی داشت ؟ چرا گریان سوار بر اسب سیاه روی شدی و رفتی اسب های روشن تری هم بود مگر تو سپید نمی خواستی ؟ در تن آن اسب به دنبال چه می گشتی ؟ در چشمانش چه چیز را نظاره می کردی که امروز که گریخته گریستی ؟ چرا اسب محرم رازهایت شده بود ؟ آنقدر در وجودش نالیدی تا گریخت چرا از این راز پرده بر نمی داری سخن بگو بگو تو را چه شده است .

بگو .........

بگو ... آخر لب گشودی و گفتی قصه غصه خود را برایش شرح می دادم آن اسب سنگ صبورم شده بود . مرا با خود به فکر فرو بردی اندیشیدم ، اندیشیدم که چرا ، چرا اسب از تو گریخت دیگر تنهاییت را با چه کسی قسمت خواهی کرد آیا کسی هست که تو را از این سکوت ظلمت بار رهایی بخشد ؟ آیا کسی هست که بشنود حرفهایت را با گوش جان ببیند و درک کند تنهاییت را با چشم دل و حس کند اندوه و خستگی ات را با تمام وجود آیا کسی هست که تو را برای خودت فقط برای خودت به خاطر آن چیزی که هستی بخواهد ؟ یا باید چون گذشته با دیوارها سخن بگویی با خود می گویم تو ، تو که دل هستی مقر احساسات و عواطف من مرکز محبت و لطافت  من چرا خسته ای چرا ؟

با من سخن بگو ...

ادامه دارد ......

سلام

سلامی به وسعتِ دنیای پرتلاطم بهاری ترین دخترِ بارونی ترین روزهای فردا

شنبه 1387/02/21
زندگی ادامه داره ... ...  

زندگی زیباست ای زیبا پسند ...

سلام ...

خوش اومدی دوست من ...

امروز خیلی دلتنگم ...

کاش الان اهواز بودم ، کاش الان سومه فروردین بود ، چی می شد اگه یک بار ، فقط یک بار روی پل کارون قدم می زدم ...

کاش الان یک شب مهتابی بود و من بودم و یک دنیا تنهایی و یک بغل احساس لطیف و یک ترانه زندگی و رودخونه ی کارون با همه ی دلتنگی هاش ...

آهای اونایی که هر از گاهی از پل کارون رد می شیددددددددددددد

جای منو هم خالی کنیدددددددددد

من عاشق اهوازم با همه ی نا امنی هاش با همه ی به هم ریختگی هاش با شرجی هاش و گرمای طاقت فرساش ، مگه عاشقی شاخ و دم داره ؟!!!!

اهواز واسه من همه چیزه ، امروز دلتنگ تر از دیروز و فردا دلتنگ تر از امروز ، هر روز بهونه ی اهواز میاد سراغم ، کاش می شد چشم هامو باز کنم و ببینم تو اهوازم.....

اهواز قشنگم می ترسم من که این همه از گرمات فراریم آخر یه روز کار و زندگیم منتقل بشه اونجا ، اونوقت دیگه این دلتنگی ها نیست اما طاقت زندگی هم نیست .

خدایا ....

کمکم کن نزار اینجا تنها و غریب بمونم و برم ...

سلام

سلامی به وسعتِ دنیای پرتلاطم بهاری ترین دخترِ بارونی ترین روزهای فردا