و من دوست دارم ببینم این جای پاها به کجا ختم می شه ...
رفتن و رفتن و رفتن و مسیری بی انتها که تمومی نداره ...
عطرنفس هاش توی مسیر هست و صدای سکوت که تنهاییمو یاد آور میشه ، تاریکی کم کم خودشو نشون میده و من دارم نزدیکتر می شم ، نزدیک و نزدیکتر به آخرین ردپا ...
اینجا یک ردپا هست و یک ... یک قطره خون ... سکوت همه جا رو پر کرده ، اطراف رو نگاه می کنم اما هیچ کس نیست ، منم و یه دشت پر از برف و یه قطره خون و یک دنیا فکرهای جورواجور و ناجور ...
صدایی می شنوم ... و دستی رو روی شونه هام حس می کنم ...
می پرم ... باز هم تنهام اما اینبار نه برفی ، نه ردپایی و نه حتی قطره ی خونی ...
یعنی همه چیز خواب بود ؟!!!
سلامی به وسعت دنیای پرتلاطم بهاری ترین دختر بارونی ترین روزهای فردا

